عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
37
شرف النبي ص ( فارسي )
عادت عرب باشد مرا گفت : تو كيستى ؟ گفتم : من زنىام از بنى - سعد . گفت : نام تو چيست ؟ گفتم : حليمه . عبد المطلب بخنديد و فال گرفت و گفت : سعد و حلم هر دو خصلت نيكاند . اى حليمه ، ما را پسرى كوچك يتيم هست نام او محمد . و من او را بر زنان بنى سعد عرض كردم ، ايشان قبول نكردند و گفتند او يتيم است ، و در شير دادن يتيم خيرى نباشد . ترا رغبتى هست كه او را شير دهى ؟ من گفتم : تا من از صاحب خود مشاورت كنم . ( 1 ) عبد المطلب گفت : بالله كه باز آئى ، و ترا كراهيتى نباشد . من گفتم بالله كه باز آيم . برفتم و با همراه خود مشاورت كردم ، گوئى خداى تعالى شادمانئى در دل وى افكند و مرا گفت : مصلحت است . اگر محمد را بگذارى هرگز فلاح نيابى . و من بر آن بودم كه باز پس نروم و سبب آن بود كه مرا پسر خواهرى بود ، مرا گفت : يا خاله ، زنان بنى سعد هر يك كودكى به دست آوردند كه شير دهند ، و ايشان را پدراناند كه مراعات كنند ، تو يتيمى را از قريش شير خواهى داد ؟ اگر چنين كنى در رنج و سختى خويش افزائى . من خواستم كه باز پس نروم و بگذارم . پس حميت دامن من گرفت و گفتم كه همه زنان بنى سعد فرزندى برگرفتند و شير مىدهند ، و من نوميد باز گردم b 4 I به خدا كه محمد را شير دهم اگر چه يتيم است . نه آخر عبد المطلب جد اوست كه در همه آدميان نيكوتر ازو كس نيست . و آن خوابها كه من ديدهام تصديق آن در بيدارى باطل نخواهد بود . ( 2 ) پس بازگشتم و با پيش عبد المطلب رفتم . چون مرا بديد خرم شد و گفت : آمدى اى حليمه كه به كار مشغول شوى ؟ گفتم : بلى . برخاست و مىآمد ، جامه در پاى كشان ، تا مرا به در خانه برد كه آمنه آنجا بود ، مادر محمد عليه السلام . او را ديدم چون ماه شب چهارده . گوئيا ستارهء رخشنده بر پيشانى او بسته بودند . چون مرا ديد گفت : اهلا و سهلا بك يا حليمه . پس دست من گرفت و در خانهاى برد كه محمد در آنجا بود . او را ديدم در جامهاى از صوف سپيد پيچيده ،